X
تبلیغات
رایتل

Chicken with Plums





نقد و بررسی فیلم Chicken with Plums


Poulet aux prunes               خورش آلو با مرغ

مرجان ساتراپی و وینسنت پارونوئد بعد از فیلم اسکاری پرسپولیس باز هم سعی کردن به نوعی به ایران بپردازن البته واقعا طرح داستانی و فضاسازی ، ایرانیزه و خاص ایران درنیومده؛ اگه بخوام به فیلم قبلی هم اشاره کنم ، در واقع باید بگم این فیلم نه به اندازه پرسپولیس قوت ساختار و دیالوگ های جدی رو داره و نه به اون اندازه سیاه نما و ضد ایرانه ؛ البته پرسپولیس یه جاهایی به لحاظ مفهومی واقعا فیلم خوبی بود  و حرف حق می زد و ساتراپی گفته بود می خواستم نشون بدم ایرانی ها هم مثل بقیه ی آدمهان اما تفکر مطلق و ضد ایرانی و ضد دینی و سعی در انتقال بعضی از فرهنگ های غربی فیلمساز توی اثر آشکارا بود.


نوع فضاسازی فیلم مثل خودش چیزی ما بین فانتزی و درامه و این باعث شده فضاها برای مخاطب ملموس نشه و شاید بعضی جاها مثل پس زمینه ی ناصرعلی زمانیکه مثلا در شیراز ویولن می زنه و پس زمینه ی ایران و ناصرعلی در کنار درخت قشنگ باشه اما این قشنگی قابل باور نیست و بی هویته و بیشتر شبیهه جایی است در ناکجا آباد .

تقریبا قبل از اینکه داستان فیلم شروع بشه با یه اثر خسته کننده طرفیم ، از پس دادن ویولن توسط ناصرعلی تا رفتنش به رشت و برگشتن به خونه تا بستن در اتاقش ، فیلم بی حاله . فیلم در واقع از زمانی شروع می شه که بسته شدن درِ اتاق ناصرعلی رو از زاویه دیگه و در واقع زاویه شخصی ناصرعلی می بینیم و فلش بک های متعددی که در ادامه به سراغ ناصرعلی میاد . این فلش بکها هم + یه فلش فوروارد ، مثل خود فیلم در نوسان بین فانتزی و درامه .

فلش فورواردی که از پسر ناصرعلی ( سیروس ) می بینیم یه دفعه مخاطب رو به یک فضای فانتزی اغراق شده می بره و در همون فلش بک ، در خونه و بیمارستان نوع دکوپاژی کارشده که شبیه سریال های سطحی ماهواره ایه ، در واقع فضا و داستانی که سعی شده مثل تعریف پدر از پسرش خنده دار و بی خاصیت باشه ؛ اما وقتی در سکانس دیگه ای می بینیم که همین پسر برای پدرش دعا می کنه ، متوجه غیرکارکردی بودن اون فضای فلش فوروارد می شیم .

فلش بکی که از فرنگیس می بینیم به نظرم بهترین فلش بکِ دو سوم ابتدایی فیلمه و یکی از بهترین بخش های این کاره . فلش بکی که در کنار تاثیرات جالب فانتزی ، تلخی خاصی توش داره و حس رو خیلی خوب القا می کنه .

سعی شده تا کاراکترها ، مثل ایرانی ها بشن اما نه فضاهای فیلم جنس ایران دهه سی رو داره و نه کاراکترها وی‍ژگی های خاص ایرانی ؛ به طوریکه حتی خانواده فرضی سیروس هم می تونست به عنوان یه خانواده ایرانی نشون داده بشه با این تفاوت که اون فضا شاد و سرزندست و اینجا طبق رنگ پردازی فیلم ، غم زده و تلخ . ( البته اگه از حق نگذریم ساتراپی اینجا هم تحت دختر فرضی سیروس یه طعنه ای به زندگی های غربی می زنه )

در پوستر فیلم ، فقط گلشیفته و کاراکتر مرد اصلی هستن اما جز سکانس کوتاهی تقریبا تا دقیقه 50 خبری از گلشیفته نیست و حضور جدی اون حدودا از دقیقه 70 فیلمه . 20 دقیقه پایانی فیلم ، حقیقت اصلی زندگی ناصرعلی و حضور گلشیفته نشون داده می شه و می فهمیم که در واقع کاراکتر مونث اصلی فیلم اونه نه فرنگیس . این فصل پایانی علی رغم جذابیت هایی که داره اما تلاش های کارگردان در انتقال تلخی و عشق و دوری از عشق چندان موفق نیست و به جز استفاده های کم از فانتزی  ، سعی کرده تمرکزش روی درام بذاره و این یک سوم که در واقع مهم ترین بخش فیلم هم هست رو یک دست کار کنه .

این دقایق با اینکه بد کار نشدن اما به دلیل فضاسازی پراکنده و نوسان دار ساتراپی در طول یک ساعت گذشته ، خلاقیت های بعضا بیجا ( مثل تلاش های ناصرعلی در فرار از دست عزرائیل و رسیدن به در ) و تاکید روی برخی مسائل غیر مهم و یا در ظاهر خاص کردن فیلم ، آنچنان که باید تاثیر خودش رو نمی ذاره ، یا بهتر بگم نمی تونه مخاطب رو تحت تاثیر قرار بده .

گلشیفته در این فیلم هم زیباست و هم زیبا بازی کرده و چون یک ایرانی بوده ، تنها فردیه که تونسته یک کاراکتر ایرانی رو ملموس تر در بیاره ، نه این که بقیه بازیگرها بد بازی کرده باشن مخصوصا بازی خوب Maria de Medeiros در نقش فرنگیس اما کافیه به سکانس گریه کردنش در کوچه به همراه نَوَش دقت کنید تا متوجه تاثیر بازیش بشید .

فیلم در دقایقی ما رو با فرشته مرگ آشنا می کنه که در واقع در بخش های مختلفی در فیلم نقش راوی گر رو هم ایفا می کنه . این عزرائیل در پلانهای اول ، ساده انگارانه و بدون خلاقیت به نظر میومد اما در ادامه کاراکتر جالبی از آب درمیاد و یکی از دوست داشتنی ترین بخش های فیلم گفتگوی ناصرعلی و عزرائیله مخصوصا داستان مرد ثروتمند و مرگ در هند که علی رغم اینکه بیشتر ایرانی ها این داستان رو شنیدن اما اینجا حس جدیدی به مخاطب دست می ده .

Mathieu Amalric در نقش ناصر علی می تونست جایگزین دیگه ای داشته باشه ، در واقع در اکثر دقایق فیلم مخاطب بیشتر با کاراکترش همراه می شه تا بازیگر ، مخصوصا اینکه همه هم عاشقش می شن.

نکته ی دیگه هم اینکه زمانی که ناصرعلی رو در حدود 20 سال قبل و در جوانی می بینیم ، قیافش هیچ تفاوتی با زمان حال فیلم نداره ، در صورتی که ایران کاملا پیر شده . البته از حق نگذریم عشق بین این دو نفر مخصوصا ایران به ناصرعلی بدون هیچ پیش زمینه ای یه دفعه اتفاق می افته و به شدت کودکانست . از جهت دیگه کاملا مشخصه دلیل اسم ایران چه بوده و اون نمای پایانی و تلخی که به نوعی با ناامیدی و پوچی به پایان می رسه .

در کل خورش آلو با مرغ ، فیلم خوبی نیست .

فیلم اگر چه محاسنی داره که باعث می شه در لحظاتی که کم هم نیستند تجربه ی متفاوتی برای مخاطبش ایجاد کنه اما معایب زیاد و جدی هم داره ؛ که در واقع ساتراپی و پارونوئد قصدشون ، نقطه قوت و متفاوت کردن اثرشون بوده .