بدون دنده ، بدون ترمز
یک دوچرخه سواری بی وقفه و جذاب
نقد و بررسی فیلم
پاداش سرعت Premium Rush

پریمیوم راش در عین سادگی ظاهری صحنه های اکشن و سادگی باطنی داستانش اما نه تنها تجربه ی خوب و لذت بخشیه بلکه یکی از مهیج ترین های 2012 است .
داستان 3 کاراکتری که ماجراهاشون با هم گره می خوره اگر چه برای یک فیلم سینمایی خیلی معمولی جلوه می کنه و شخصیت پردازی های آنچنانی هم برای کاراکترها وجود نداره اما نوع روایت داستان با فلش بک های غافلگیرکننده ، نحوه ارتباط پیدا کردن داستان این کاراکترها و در عین حال وابستگی اش به صحنه های دوچرخه سواری به خوبی جواب داده و پردازش کافی کاراکترها باعث شده باورپذیر جلوه کنن به طور مثال ، پلیس بد فیلم که در روی کاغذ یه تیپ قبلا دیده شدست ، با بازی خوب مایکل شَنون و زیرکی فیلمساز کاملا در درون فیلم قرار گرفته و شبیه به هیچ پلیس بدِ دیده شده ای نیست .
نکته ی متمایزکننده ی پریمیوم راش با فیلمهای اکشن 2012 که اون رو تبدیل به یه فیلم خوب کرده سکانسهای دوچرخه سواریشه که بیشتر مدت زمان فیلم رو دربرداره و با دقت و ظرافت تمامِ فیلمساز و فیلمبردار اجرا شدن و کاملا مهیج از آب دراومدن مخصوصا که خلاقیتهای هوشمندانه ای در این سکانس ها گنجونده شده که حتی با چندین بار تکرار همچنان لذت بخشن و چه بسا جذابیت های مظاعفی هم پیدا می کنن .
اما پریمیوم راش فرای تمام نکات ظاهری مثبتش ، در پسش نگاهی به مناطق کمتر دیده شده نیویورک می ندازه و کوچه پس کوچه هایی رو نشون می ده که کمتر فیلمی ، حداقل یه کار اکشن هالیوودی ، تا این حد به اونها تاکید می کنه و در عین حال چندینموقعیت هم به مشکلات داخلی آمریکا اشاره می کنه و خوشبختانه چیزی بیشتر از چند دیالوگ شعارزدست که بخواد بیرون از فیلم قرار بگیره چراکه باعث شده ارزش فیلم و لذت تماشاش به ویژه برای مخاطبان غیرآمریکایی بیشتر بشه .
در این بین به راحتی می شه وایلی (جوزف گردن-لویت) و وَنِسا (دانیا رامیرز) رو دوست داشت و حتی رابطه ی عاشقنشون برعکس فیلمهای معمول اکشن ، دارای احساس و همذات پنداری با مخاطبه مخصوصا اینکه گردن - لویت رو تو این نقش به ظاهر ساده ، به نقش ظاهرا عمیق ترش تو لوپر ترجیح می دم چرا که اینجا تقریبا همه جوره ملموسه و بازی بهتری هم انجام داده.

در کل پریمیوم راش رو دوست داشتم و ترجیح می دم به عنوان یکی از بهترین های 2012 قرار بدم چراکه به شکلی متعادل و هیجان انگیز پیش می ره و سواری است که به این راحتی ها نمی شه بی خیالش شد .
نقد و بررسی فیلم
مزایای سربه زیر بودن ( مزایای گوشه گیر بودن ) The Perks of Being a Wallflower

مزایای سر به زیر بودن با اسم متفاوتش سعی داره یه فیلم نوجوانه متفاوت هم باشه ، شکی نیست که این فیلم از کارهای معمول نوجوانانه چند پله بالاتره و هدف بزرگتری رو هم برای خودش در نظر گرفته اما پختگی لازم به عنوان یه فیلم خوب رو نداره .
مزایای سربه زیر بودن اگرچه در دقایق آغازینش داستان کم و بیش تکراری یه پسر سر به زیر رو تعریف می کنه که در ارتباط با دنیای اطرافش مشکل داره یا بهتره بگم دنیای اطرافش اشکالاتی داره اما با ظرافت و سادگی هر چه تمام تر پیش می ره ولی مشکل فیلم بعد از به مهمونی رفتن چارلی ( لوگان لِرمان ) شروع می شه و فیلمنامه نویس ماجراهایی رو اضافه کرده که در ظاهر باعث خاص شدن و وسعت فیلم و در واقع طولانی کردن فیلم شده ، در حقیقت ماجرای همجنسگرایی پاتریک ( اِزرا میلر ) و اتفاقاتی که با بِرَد ( جانی سیمونز ) رخ می ده یا ماجرای خاله ی چارلی علی رغم ریزه کاری های هوشمندانه ، تا حدی باعث فراز و فرودهای مداوم فیلم شده که یه جاهایی واقعا معلوم نیست فیلم می خواد چی بگه و یا دو سکانس رقص اگرچه شاید در لحظه تا حدی جذاب باشن اما چیزی بیشتر از دو سکانس پیش پاافتاده نیستن و کمکی به فیلم نکردن ؛ رابطه ی بین چارلی و مری الیزابت هم با اینکه ارزش عشق بین چارلی و سم ( اِما واتسون ) رو بیشتر نشون می ده اما به شکلی پرداخت نشده تا داستان فیلم رو پخته تر کنه ؛ در این بین یکی از بهترین بخش های فیلم سکانس های دونفره چارلی و سم ـه که تونسته فیلم رو صمیمی تر جلو ببره .
اما یکی از مهم ترین مزایای فیلم ، بازی خوب سه بازیگر اصلیشه مخصوصا لوگان لِرمان که به زیبایی نقشش رو ایفا کرده و همچین بازی خوبی از یه بازیگر نوجوون در یه فیلم نوجوانانه ، خودش از اهمیت بالایی برخورداره.
در کل مزایای سر به زیربودن اگرچه همچنان به لحاظ نگاه به عشق ، خامی هایی داره اما همون طور که گفتم یکی از قابل توجه ترین فیلمهای نوجوانانه اخیره اگرچه نتونسته آنچنان پا رو فراتر از یه اثر نوجوانانه خوب بذاره و به فیلمی خوب تبدیل بشه چرا که حتی اگه مثل سکانس پایانی دیالوگ های فوق العاده ای هم داشته باشه و کارگردان اجرای خوبی رو به کار بسته باشه بازهم داستانی که بشه از درونش به اون رها بودن و حس زیبا در پایان رسید چندان وجود نداره .
نقد و بررسی فیلم
فرانکن وینی Frankenweenie

تیم برتون 7 سال بعد از عروس مردگان دوباره به سراغ ژانر انیمیشن و سبک استاپ-موشن رفته . اینبار برتون فیلم کوتاه و زنده خودش محصول 1984 رو به یک انیمیشن تبدیل کرده و تا حد زیادی سعی کرده دو فیلم ساخته شده حس و حال مشترکی داشته باشن ، حتی روند داستانی و سکانس های کلیدی فیلم هم تقریبا از هر نظر یکی هستن.
فرانکن وینی اما اشکالات متعددی داره و برعکس عروس مردگان ، نمی شه براش جایگاه ویژه ای حتی در بین انیمیشن های سال در نظر گرفت ؛ اولین ایرادی که می شه به فیلم گرفت تاکید زیاد برتون بر شبیه سازی این فیلم با فیلم کوتاهیه که بهش اشاره شد تا جایی که رنگ ها و کارگردانی هنری فیلم در سطح همون فیلم کوتاهه و به عنوان یه اثر انیمیشن تقریبا نکته ی زیباشناسانه ای نمی تونید در فرانکن وینی پیدا کنید حتی باید بگم این رنگ سیاه احتمالا مخاطبین کم سن و سال و حتی شاید بزرگسال رو ناامید می کنه.
به لحاظ داستانی جزئیاتی مثل همکلاسیهای ویکتور ( کاراکتر اصلی ) و هیولاها به فیلم اضافه شده که باعث طراوت مظاعف و قاعدتا تبدیل به یه اثر بلند شده اما به لحاظ شخصیت پردازی تقریبا کار خاصی برای هیچ کدوم از کاراکترها صورت نگرفته و باید بگم کاراکترها نهایتا چیزی بیش از یه تیپ معمولی نیستن و هیچ همذات پنداری خاصی با اونها وجود نداره و به راحتی بیشترشون بعد از فیلم فراموش می شن ؛ حتی این کاراکترها طنز ویژه ای هم به اثر اضافه نکردن و در کل کمبود طنزدر طول اثر به شدت حس می شد ؛ در واقع کاراکتر معلم ، همشاگردیهای ویکتور و پدر و مادرش ، با اینکه هیچ کدوم نه شما رو آزار می دن و نه ازشون بدتون میاد و حتی شاید کمی جذاب هم باشن اما همون کلیشه هایین که در طول انیمیشن های این چند ساله بودن . طراحی کاراکترها هم شباهت های زیادی با انیمیشن عروس مردگان داره مخصوصا کاراکتر اصلی هر دو فیلم .
برتون از دل سکانس های مهم و تاثیرگذار فیلم هم ، آنچنان اجراهای ویژه ای رو از آب درنیاورده و به جای خلق سکانسهای جدید و متفاوت ، تقریبا همون سکانس های فیلم کوتاهش رو اینبار به انیمیشنی استاپ – موشن تبدیل کرده.
در این بین مطمئنا یکی از شاخص ترین برتریهایی که این فیلم نسبت به فیلم 1984 داره ، مفهومیه که برتون از طریق این دیالوگ سعی در القاش داشته که اتفاقا مهم ترین دیالوگ فیلم هم هست " علم خوب و بد وجود نداره اما واسه هر دو راهش می شه استفاده کرد ".

در کل فرانکن وینی اگر چه فضاسازی باورپذیر و صداپیشه های خوبی داره و تقریبا هم سرگرم کنندست اما نسبت به عروس مردگان به مراتب عقب تره و به ناچار باید بگم بیشتر از یه فیلم متوسط نیست .
شاهکاری برای تمام دوران

نقد و بررسی کامل فیلم
اطلس ابری Cloud Atlas
بهترین ، بزرگترین و مهم ترین
فیلم سال 2012
می گن روز مرگ یک فیلمساز زمانیه که فکر کنه بهترین فیلمی که می تونسته رو ساخته و دیگه موفقیتش تکرار نخواهد شد ، واچوسکی ها بهترین فیلمی رو که می تونستن یعنی ماتریکس 1 رو ساختن اما اونها جزء معدود فیلمسازان حال حاظر هستن که جهان بینی جدی و وسیعی دارن ؛ اینبار لری و لانا واچوسکی با همراهی تام تیکور و با اقتباس از کتابی تحسین شده به همین نام نوشته دیوید میچل ، از پرورش و تغییر یک روح در طول تاریخ صحبت می کنن ، از پیوستگی انسان ها و تاثیر اعمال اونها بر هم و در عین حال از یک حرف مشترک در تمامی دوره ها.
اطلس ابری علی رغم اینکه 6 داستان مختلف رو در دوره های بعضا متضاد ( البته با بازیگرانی یکسان) روایت می کنه و با توجه به حضور سه نفر پشت دوربین اما از هر نظر اثری به شدت یکدست و یکپارچست مخصوصا وقتی که بدونید واچوسکی ها با یه گروه مجزا ، داستان های اول ، پنجم و ششم رو کارگردانی کردن و تیکور هم با گروهی مجزا ، داستانهای دوم تا چهارم اما در هیچ سکانس فیلم احساس نامتجانس بودن فضاها و رخدادها با مفهوم و فضای کلی فیلم وجود نداره ؛ حتی وقتی رگه هایی از اکشن پیدا می کنه و یا تاحدی طنز واردش می شه بازهم ذره ای از مسیر خودش فاصله نمی گیره ؛ در عین حال نباید نقش طراحی های صحنه بی نقص فیلم رو هم فراموش کرد ، تمام دوره های فیلم از قرن 19 گرفته تا آینده گذشته مانند قرن 24 ، با ظرافت و هوشمندی هرچه تمام تر اجرا شده . در واقع در معمولی ترین حالت ، با فیلمی طرفیم که قدرتی برابر با شش فیلم خوب رو داره .
یکی از جدی ترین خرده هایی که به اطلس ابری گرفته شده ، طولانی بودن اونه ؛ شاید به خاطر این طولانی بودن یه جاهای کوتاهی کمی از کشش فیلم کاسته بشه اما در کل زمان 164 دقیقه فیلم به اندازه و لازمه چرا که می شه گفت سکانس زائد و بدون کارکردی وجود نداره و زمان کمتر از این قطعا می تونست باعث الکن موندن پردازش داستان و شخصیت ها بشه ، حتی سکانسهای بزرگسالانه فیلم با اینکه شاید از دیدگاه شخصی قابل توجیه نباشن اما پیش افتاده هم نیستن و سعی شده در بطن داستان قرار بگیرن . نباید فراموش کرد که روایت روون داستان های متفاوت ، دیالوگ های پربار در کنار نریشن های به جا و ماندگار و دوری از هرگونه پیچیدگی نمایی ، باعث شده تا داستان های متفاوت فیلم به راحتی مخاطب رو با خودشون همراه بکنه .
همون طور که پیشتر گفتم ، داستان های مختلف فیلم بازیگرهای یکسانی داره (13 بازیگر اصلی ، 64 شخصیت رو ایفا کردن و تمام 52 بازیگر ، 121 شخصیت ) و هنگامیکه در تیتراژ ، بازیگر نقش های مختلف رو نشون می ده تازه مخاطب ، متوجه عظمت و استثنایی بودن گریم فیلم می شه ، در واقع واچوسکی ها ترجیح دادن این تناسخ روح رو با بازیگرهای یکسان نشون بدن که گاهی با روحی طرفیم که در طول قرنها همواره پلید بوده مثل هوگو ویوینگ ، هال بری که در طول روزگاران از نوجوانی مظلوم به زنی جنگجو تبدیل می شه یا روحی که دچار تغییراتی شده مثل تام هنکس (1) اگر چه شاید بشه گفت در معدود مواردی مثل این گریم فوق سنگین روی هالی بری (2) کمی زیادی باشه اما با این توضیحات برعکس نظر منتقدین که بیشترشون با این یکی بودن بازیگرها و گریم مشکل پیدا کرده بودن ، این ایده تونسته تاثیر و استثنایی بودن فیلم رو بیشتر حفظ کنه و اتفاقا در راستای همون مفاهیمی است که واچوسکی ها دنبالش بودن و با عکسی هم که در پایان این متن قرار دادم بیشتر می شه عمق این حرکت رو فهمید .
اطلس ابری فیلمی چند لایه و عمیقه و نمادهای متعددی در اون وجود داره که احتمالا با یکبار دیدن نمی شه به همه ی اونها آگاهی پیدا کرد : از نمادهای کم اهمیت تر مثل یکی بودن شماره سونمی تا شماره اتاق لویزا ری (3) ، تا نمادهایی مثل این تصویر از طبیعت دوران بعد ازسقوط که کاملا شبیه به شهرهای مدرنه ( 4 ) ، زیبا شدن رستوران و یا اتاق سونمی صرفا با ظواهر دیجیتال تا مفهوم بزرگ فیلم که با حرکت دوربین از آسمون به پایین در ابتدای فیلم ، در پایان دوباره به سمت بالا می ره و همون خال مادرزادی خاص رو می بینیم ، در حقیقت یکی از مفاهیمی که بر اون تاکید وجود داره ، نشونه های آسمانی ( الهی ) که در تک تک انسان ها وجود داره و چه قدر هوشمندانه که برای هر کاراکتر مکان متفاوتی داره .
یکی از مضامین مورد توجه واچوسکی ها که در برخی از آثار قبلی خودشون مطرح کرده بودن ، مضمون همجنس گراییه که به طور مثال در فیلم زیبای وی به نشانه انتقام تحت یک داستان فرعیِ تاثیرگذار ،به این مضمون پرداخته بودن. داستان های فیلم اطلس ابری توسط واچوسکی ها چاشنی عاشقانه بیشتری گرفتن که صد البته به بهتر شدن فیلم کمک کرده ؛ در رابطه بین سیکسمیت و فرویشر دوباره داستانی به همون شکل اشاره شده و البته پررنگ تر رو تکرار کردن که به شخصه چندان موافق اون نیستم ؛ البته در اینجا رابرت فرویشر رو نمی شه به لحاظ اخلاقی پذیرفت چون همون طور که ویویان ایرز بهش گفت اگر چه آهنگساز خیلی خوبیه ولی آدم منحرفیه .
اما یکی از موارد بسیار مهم و قابل بحث فیلم سرانجامشه ، شاید تماشای سرانجام کاراکترها و رسیدن به یک زندگی عصر حجری در
وهله ی اول ناامیدکننده باشه ، به عبارت بهتر اینبار در نهایت دنیایی به تصویر کشیده می شه که در ظاهر چیزی جز پسرفت رو نصیب اون نسل محدود باقی مونده نکرده و تنها روزنه های به جا مونده از عشقه که هنوز دلیلی برای زندگی گذاشته ، اما در حقیقت زاخاری و مرونیم به نوعی با کمترین امکانات در حال تجربه بهترین و راحت ترین زندگی در مقابل کاراکترهای داستان های دیگه هستن .
شاید به نظربیاد قصد واچوسکی ها و تیکور با کمک افکار میچل ، ترویج نظریات تناسخی باشه اما اونها بیشتر از اصل تناسخ یا وازایش روح ، به اصل دونادون تکیه دارن "چرا که تناسخ به انتقال روح از یک کالبد به کالبد دیگه به صورتی بی هدف و تا ابد و حتی در درون یک حیوان یا گیاه تاکید داره اما اساس دونادون بر تکمیل روح در طول دوران 50 هزار سالست "(5) و واچوسکی ها هم فقط انسان ها رو اصل قرار دادن و حرکت دوربین ابتدایی و انتهایی علاوه بر نشون دادن خلقت و بازگشت روح انسان ها به سمت خدا ، به نحوی شعر
ما ز بالاییم و بالا می رویم رو تداعی می کنه ، فارغ از اینکه چه قدر این نظریات درست و یا مورد تایید مخاطب باشه ، اطلس ابری فقط در مورد تاثیر روح ها بر هم نیست چرا که در عین حال می خواد تلنگری جدی به همه ی انسان ها بزنه ، درواقع واچوسکی ها در وی به نشانه انتقام ، به شدت در ماتریکس 1 و صد البته در انیماتریکس ، همین هدف رو دنبال کردن و اینجا هم قصدشون اینه که انسان ها از خواب غفلت پاشن و یک زندگی هدفمند و ارزشمند رو تجربه کنن.

اطلس ابری ، اگر چه به شکلی مغرضانه توسط مجله تایم وحتی ساده انگارانه توسط ویلج وُیس ، به عنوان بدترین فیلم سال درنظرگرفته شده اما با تمام احترام برای مطرح ترین فیلمهای سال باید بگم ، Cloud Atlas تمامی اونها رو به راحتی کنار می زنه و با اقتدار در صدر قرار می گیره چرا که اطلس ابری اثری است به شدت قابل تامل با محتوایی عظیم که حاصلش برای من ، یکی از بهترین ، هنری ترین و خاص ترین آثار سینمایی است که تا به حال دیدم ؛ حسی که در پس اطلس ابری وجود داره ، حتی قابل مقایسه با بیشتر فیلمهای این سالها نیست . شاید بعضی فیلمها در لحظه و نهایتا تا چند وقت شما رو تحت تاثیر خودشون قرار بدن اما اطلس ابری می تونه برای همیشه و به شکلی عمیق در ذهنتون ماندگار بشه .

این سخت ترین نقدی بود که تا به حال انجام دادم و برای رسیدن به نوشته ی دلخواهم مطالب متعددی رو خوندم و بارها این متن رو ویرایش کردم . امیدوارم که ماحصلش تونسته باشه در رسوندن دستاوردهای ساختاری و محتوایی فیلم حتی اندک هم ، موثر واقع شده باشه .