نقد و بررسی فیلمThe Raid : Redemption
یورش : رستگاری

فیلم یورش : رستگاری از سینمای اندونزی عرضه شده و برعکس برخی آثار رایج ، همین که رسالت اکشن رو بدون اینکه ژست یه فیلم پیچیده رو بگیره و شما رو با حرکات گاها دیوانه وار دوربین رو دست مثلا به هیجان برسونه ، سعی کرده در حدی که بلده و توانش رو داره کار کنه ، خودش نقطه ی قوت بزرگیه البته کاملا مشخص بود جمله تبلیغاتیش (بهترین فیلم اکشن دهه ) ادعایی بیش نیست .
فیلمنامه با مقدمه ای کوتاه ، به سرعت گروه 20 نفره پلیس به همراه فرمانده شون رو به ساختمون موردنظر می رسونه ، ساختمونی که در ادامه تنها لوکیشن فیلم می شه .
فیلم پیچش و گره ی ویژه ای نداره و اگر چه با اضافه کردن رابطه ی دو برادر کمی سعی کرده خودش رو از صرف اکشن بودن بالاتر بکشه و یا با بازیچه کردن فرمانده ی پلیس کمی هم هوشمندانه اما نمی شه رابطه و دیالوگ های دو برادر مخصوصا سکانس پایانی و یا نیمچه پیچش پایانی رو خیلی جدی گرفت مخصوصا که عنوان یورش تاکید بر اکشن فیلم داره و رستگاری تاکید بر محتواش ولی تاثیر یورش فیلم بر رستگاریش کاملا غلبه کنندست .
اکشن فیلم تا رسیدن به نیمه دوم قابل قبوله اما کم کم شروع به سرعت گرفتن می کنه یعنی هر چه قدر که فیلم جلوتر می ره سکانس های اکشن ، بیشتر و جذاب تر می شن و در کل باید گفت نیمه ی دوم فیلم به مراتب از نیمه ی اولش بهتره و هیجان چند برابری داره .
یکی از مهم ترین بخش های فیلمهای رزمی ، کوریوگرافی یا طراحی مبارزاته که راما با بازی ایکُ اووایس خودش یکی از طراحان این بخش بوده و حرکاتش در طول فیلم (بالاخص نیمه دوم ) فوق العادست و می تونید بارها از دیدنشون لذت ببرید چرا که تک تک سکانس های اکشن ، حرکات کاملا متفاوت و خیره کننده ای دارن .
نکته ی جالبی که در فیلم وجود داره اینه که معمولا بدمن آثار اکشن ، فردی تنومند و عضلانیه اما بدمنِ اصلی یورش که در نیمه دوم وارد میدون می شه و با حرکات رزمیش قدرت راما و بقیه رو به چالش می کشه اندام ریزی داره و بیشتر تعبیر مَثَل فلفل نبین چه ریزست مخصوصا در مبارزه ی پایانی .
اگه بخوام کمی سخت گیرانه به اکشن فیلم نگاه کنم و یک ایراد ازش بگیرم قطعا محدود و شبیه بودن فضاها مهم ترین نکته ای که می تونم اشاره کنم ، در واقع به دلیل اسیر شدن کاراکترها در ساختمون ، تمام سکانس ها در یک فضای کاملا بسته اتفاق می افته البته نوع فیلمبرداری و میزان هیجان موجود در سکانس ها ، نمی ذاره این بسته بودن شما رو اذیت کنه .
همون طور که گفتم نمی شه یورش رو به عنوان یه فیلم درجه یک اکشن به حسابش آورد اما اثریه که برای افراد علاقمند به ژانر اکشن مخصوصا از نوع درگیر های تن به تنِ متعدد ، حسابی انرژی زاست به ویژه در این بحبوحه که کمتر فیلمی به معنای واقعی اکشن و هیجان انگیز از آب درمیاد و اگه قرار باشه بهترین فیلمهای اکشن سال 2012 رو انتخاب کنیم ، می شه بدون هیچ تردیدی ازش به عنوان یکی از بهترین ها نام برد .
نقد و بررسی فیلم Hunger Games
بازی های گرسنگی ( عطش مبارزه )

بازی های گرسنگی یکی از معروفترین ، ستایش شده ترین و پرفروش ترین فیلمهای2012 تا به اینجاست و با انتظارات نسبتا زیاد و حس این که می خوام یکی از بهترین های سال رو ببینم به دیدنش رفتم ، بازی های گرسنگی فیلم ناامیدکننده ای نیست و می شه یه فیلم نوجوانانه متفاوت دونستش اما فاصله زیادی با یه اثرخوب داره .
شروع فیلم و نوع فضاها مخصوصا با حضور موفق جنیفر لارنس در نقش کتنیس ، کم و بیش مخاطب رو یاد فیلم زمستان استخوان سوز میندازه ، اگر چه در همون سکانس های ابتدایی فیلمساز برای اینکه مثلا فیلم خیلی خشک نشه و حس و حال هیجان جاری باشه ، از سبک دوربین رو دست در جای جایِ این سکانس ها استفاده کرده ؛ توقع بهتر و هیجانی تر شدن فیلم در ادامه ، مخاطب رو حتی تا لحظه ی آخر درانتظار نگه می داره ولی جز در چند سکانس معدود ، به کیفیت لازم نمی تونه برسه ؛ در واقع طرح داستانی تقریبا خوبه اما این خوب بودن چندان به فیلمنامه سرایت نکرده .
نیمه اول فیلم روند معقول تری نسبت به نیمه ی دومش داره اما در این نیمه فقط یه سری اطلاعات کلی پیدا می کنیم ؛ یعنی علی رغم این که مدت زمان فیلم طولانیه اما اطلاعات فیلم در مورد مناطق مختلف ، حکومت مرکزی و شخصیت پردازی ها ، برای کسی قابل درک و ملموسه که قبلا کتاب خانم سوزان کالینز رو خونده باشه .
یکی از موارد متفاوت و غیرکلیشه ای فیلم در نیمه ی دومش ، نوع درگیری و رقابت بین کاراکترهاست . به شخصه فکر می کردم کاراکترها قراره دو به دو با هم مبارزه کنن اما قرار گرفتن اونها در یک مرحله ی Survival ( مبارزه برای زنده موندن ) ، باعث جذابیت دو چندان این بخش شده و سکانس ابتدایی ورود به جنگل و درگیری دسته جمعی ، باز هم یکی دیگه از معدود سکانس های قابل قبول فیلمه اگر چه در کل این بخش ، فقط در ایده ی اولیه موفقه . البته نمیشه جذابیت فضای رخداد اتفاقات که تحت سیستمهای کامپیوتری و دارای قابلیت هرگونه تغییری در اشیاء و موجودات جنگل بود رو انکار کرد .

متاسفانه فیلمنامه نویسها در بخش مسابقه که نیمه ی دوم فیلم رو هم شامل می شه ، کمی زیادی بی قید و بند نوشتن چرا که می بایست زمان کمتر و مفید تری صرف می کردن و در عین حال علی رغم این که انتظار می رفت این بخش بتونه ، نبود هیجان لازم بخش های دیگه رو جبران کنه و قاعدتا باید از نیمه ی اول فیلم بهتر می شد اما باز هم خیلی چیز چشمگیری از آب درنیومده و چه بسا بارها از ریتم می افته تا یه صحنه ی نیمچه اکشنی رخ بده ، البته رابطه ی تحمیلی بین کتنیس و پیتا (جاش هاچرسون) رو هم در نیم ساعت پایانی اضافه کنید که فراتر از فیلمهای معمول نوجوانانه نمی ره جز در بازی جنیفر لارنس ، مخصوصا احساسی که کتنیس پیدا می کنه ، گویی که سال ها عاشق و درگیر پیتا بوده ؛ حتی دو تا پلانی که گِیل ( دورو رُی ) داره با حسرت و اندوه به نوعی عشق بازی این دو رو می بینه ، از پلان های اضافه فیلمه ، چونکه در ادامه هیچ تاثیری بر فیلم نمی ذاره و از این جور پلان ها ، زیاد می شه پیدا کرد .
سبک کارگردانی هم در حد یه کاره نوجوانانه خیلی خوب صورت گرفته اما این بخش هم کم ایراد نداره ؛ در توجیه دوربین رو دستِ فیلم که یه جاهایی واقعا شدت پیدا می کنه ، کم تر شدن درجه ی رده بندی ذکر شده و از طرفی خود کارگردان قصد داشته با توجه به اول شخص بودن فیلم از دید کتنیس به این شیوه کار کنه که با هیچ کدوم از این دلیل ها قابل اغماض نیست ، چرا که می تونست به جای این همه حرکت دوربین مخصوصا در اندک سکانس های هیجانی ، با ترفندهای زیرکانه و جذابتر به هدفش برسه ؛ از طرفی بازی های گرسنگی از ریتم خیلی یک دستی هم برخوردار نیست و حتی با وجود اینکه قرار بوده سکانس های درام خوبی هم داشته باشه ، اما درام فیلم فقط در اوایلش و در حدی که تو منطقه ی 12 و در واقع پیش از شروع جریان فیلم هستن ، قابل قبول دراومده .
نمی شه با استناد به کتاب ، ضعف های کار رو پاسخگو بود ، به نظر من هر فیلمی در حدی که حرف برای گفتن داره ، اگه موفق تر عمل کنه بهتره ، به شخصه قسمت اول توایلایت ( علی رغم ادامه های ناامیدکننده ) رو به این فیلم ترجیح می دم . بازی های گرسنگی بیشتر شبیه ظرف بزرگی است که در ظاهر سعی کرده پر از چیزهای مختلف باشه اما واقعا خالی است ، حتی تفکرات ضدسیستمی که در چند تا پلان مخصوصا در اواخر کار ، یه نیمچه شورشی رو به وجود میاره هیچ عمقی نداره ؛ یعنی وجود این فضاهای متضاد ، اختلافات طبقاتی ، سوء استفاده از انسان ها ، قدرت رسانه ها و حتی گریم های اغراق آمیز ساکنان شهر مرکزی ، همه و همه اگر چه مخاطب رو در طول فیلم همراه می کنن اما کوچکترین تاثیری روش نمی ذارن چون همون طور که گفتم بازی های گرسنگی در سطح یه اثر نوجوانانه ، قابل قبول و کم و بیش جدی است ولی در واقع فیلمی غیرجدی ، غیرجذاب و کاملا متوسطه ؛ اگر چه مطمئنا الان تهیه کننده هاش با توجه به فروش بالا و سه جلد بودن منبع ، از پایان فیلمشون بیشتر از هر کسی راضی هستن مخصوصا اینکه بازی های گرسنگی اولین فیلمی است که تونسته بدون اینکه توسط یکی از 6 کمپانی بزرگ هالیوود ساخته بشه بالای 400 میلیون دلار در آمریکا بفروشه ، البته به شخصه امیدوارم ادامش یعنی Catching Fire که در مرحله پیش تولیده مخصوصا با توجه به تعویض فیلمنامه نویس و کارگردانش ، اثر بهتری از آب دربیاد.

تنها فردی که می تونه جلوی یه قاتل سریالی رو بگیره
همونیه که الهام بخش اون شده

جیمز مک تیگ کارگردانیه که در سال 2005 با ساخت فیلم فوق العاده ی وی به نشانه ی انتقام ، هم از سایه ی دستیار کارگردانی تونست بیرون بیاد و خودش رو به عنوان یه کارگردان کاربلد نشون بده و هم واچوفسکی ها دوباره سر زبون افتادن . مک تیگ در سال 2009 هم ، فیلم خوب نینجای قاتل رو ساخت که یکی از بهترین ها در زمینه ی فیلمها ی نینجا بود .
فیلم در مورد ادگار آلن پو ، نویسنده داستان های کوتاه و شاعر آمریکایی است که اتفاقا در حوزه ی فعالیت خودش یکی از بزرگان ادبیات آمریکا محسوب می شه و حتی بر افراد برجسته ی کشورهای دیگه هم در حوزه ادبیاتیش تاثیرش رو گذاشته و عنوان فیلم یکی از معروفترین اشعار اوست .
همون طور که نوشتم ، کلاغ در مورد شخصیتی واقعی است و جالبه بدونید اتفاقاتی که برای این کاراکتر از قبیل مردن همسرش ، افسردگی هاش ، کتاب های نوشته شدش ، دائم الخمر شدنش ، کار در روزنامه و حتی مرگ در تنهایی و در حالتی جنون آمیز تماما اتفاقاتی است که برای ادگار آلن پوی واقعی افتاده اما خوب شما با توجه به نوع روایت و داستان هایی که در فیلم اتفاق می افته نباید انتظار یه فیلم بیوگرافی داشته باشید .
نوع روند ماجراها طوریه که تقریا توی تمام مدت فیلم مخصوصا در نیمه ی دومش ، از ریتم نمی افته اما فیلمنامه ی نوشته ی بن لیوینگستون و هانا شکسپییر ، دارای ضعفهایی است که اجازه نداده کلاغ با وجود نقاط مثبت فراوان به یکی از بهترین آثار سال تبدیل بشه .
نوع شخصیت پردازی کاراکترها در لبه ی تیپ و شخصیت قرار گرفته که به یُمن بازی های خوب تقریبا تمامی بازیگرها ، نه تنها در تیپ نموندن بلکه به سمت شخصیت حرکت کردن اما در این بین نوع پردازش کاراکتر آلن پو ، به شکلی انجام شده که مخاطب اگر چه در طول مدت زمان فیلم همراهش می شه و حتی خود کیوزاک هم بعد از مدت ها نبودن در جلوی دوربین تونسته بازی قابل قبولی ارائه کنه اما اهمیت خاصی هم برای مخاطب پیدا نمی کنه یعنی آلن پو ، توی یک سوم ابتدایی آدم بی خاصیتی نشون داده می شه و از زمانی که سر و کله قاتل فیلم به میون میاد ، نشون داده می شه که آلن می تونه آدم مفیدی هم باشه ؛ به نظر من اگه به جای اینکه فیلمنامه نویس ها سعی می کردن ، ادعای واقعی بودن این داستان رو داشته باشن ، به خلق یک کاراکتر جداگانه و با ویژگی های ذاتی خودش میزدن ، هم دستشون بازتر می شد ، هم کمتر می شد انتظار داستانی در حد و اندازه های کتاب های آلن پو رو داشت ؛ شاید هم عوامل فیلم سعی داشتن با استفاده از اسم پو ، مخاطبین بیشتری رو به سینما بکشن اما متاسفانه کلاغ حتی موفق نشد هزینه 26 میلون دلاری خودش رو جبران کنه .
اساسا کلاغ فیلمی ماجرا محوره اما در هر حال شخصیتها آنچنان که باید پرورش پیدا نکردن تا جایی که میشه گفت دیالوگ های فیلم فقط زمان هایی جذاب دراومدن که کاراکترها در مورد قتل ها صحبت می کنن و صحبت های شخصی کاراکترها خیلی چنگی به دل نمی زنه ، تا جایی که بعید می دونم دیالوگ های پو در مورد همسرش مخاطبی رو تحت تاثیر قرار بده.
در کلاغ با قاتلی طرفیم که با الهام از کتاب های پو قتل ها رو برنامه ریزی می کنه ، تو فیلم هم با سکانسی طرفیم که مقتول در حال مردنه ، هم جسد یه سری مقتولین پیدا می شه و حتی در مهم ترین بخش فیلم به همراه امیلی ، شکنجه شدن رو تجربه می کنیم که البته می شه گفت همه ی این موارد باورپذیر دراومده اما وجود این طیف متنوع در برخورد با مقتولین ، باعث شده مخاطب کمی در نحوه ی رویکرد سازندگان مخصوصا در یک سوم انتهایی دچار سردرگمی بشه .
کلاغ به لحاظ موارد فنی اثری است قابل دفاع که باعث شده مخاطب در درون حوادث فیلم قرار بگیره و از اونها لذت ببره ؛ البته در این بین نقش کارگردانی همچنان خوب مک تیک غیر قابل انکاره . فضاسازی هم چه به لحاظ مکانی و زمانی و چه به لحاظ ایجاد حس تعلیق ، ملموس و موفقه ؛ سکانس اسلوموشن شده سوار سیاه در جنگل هم از سکانس های خاص و بدیع فیلمه ، اگرچه در ادامه تقریبا هدر می شه.
یکی از ویژگی های کلاغ ، در تکاپو قرار دادن مخاطب برای کشف قاتل تا انتهای فیلمه و هر چه قدر جلوتر می ره ، بیننده بیشتر قاتل رو حرفه ای و دست نیافتنی می بینه البته نمی شه کتمان کرد که تقریبا غیرممکنه کسی بتونه قاتل رو حدس بزنه و در عین حال به دلیل روند اقتباسیِ پراکنده ی قاتل از کتاب ها ، مخاطب امکان نداره بتونه حرکت های بعدی قاتل رو حدس بزنه و سعی هم نشده مخاطب فکر چندانی بکنه ؛ چون نتیجه خاصی نداشته و در عوض ترجیح داده شده تا از دیدن یه اثر تریلر لذت ببره ؛ اگرچه قاتل به تصویر کشیده در پایان در حد اون پیش زمینه ها نیست اما حس پست بودن و تنفر از اون به خوبی ایجاد میشه تا سکانس پایانی ( منهای پلان پایانی ) مخاطب رو از سرانجامِ اثر راضی کنه.
نکته حاشیه ای :
فردی که در فیلم با تبر بزرگ به دو نیم تقسیم می شه ، فردی است به نام روفوس ویلموت گریزوُلد که این شخص در عالم واقع ، بعد از مرگ پو ، اون رو انسانی مست و دیوانه خوند ، نویسندگان با قرار دادن این سکانس ، به نوعی از این فرد انتقام گرفتن .
( به نقل از IMDB )

نقد و بررسی فیلم
دکتر سئوز : لوراکس Dr. Seuss : Lorax

سال 2012 به لحاظ انیمیشن سال پر و پیمونیه اما شاید با قاطعیت نشه عنوان فوق العاده رو به یکی از این انیمیشن ها داد ، شجاع که ظاهرا اونقدر که باید ، فیلم خوبی نبود و از بین کارهای باقیمونده به نظرم پارانُرمن شانس بیشتری برای گرفتن این عنوان و بهترین شدن رو داره .